n-1
در کوچه باد میآیداین ابتدای ویرانیستآن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد میآمدستارههای عزیزستارههای مقوایی عزیزوقتی در آسمان، دروغ وزیدن میگیرددیگر چگونه میشود به سورههای رسولان سر شکسته پناه آورد؟ما مثل مردههای هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاهخورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهدکردمن سردم است...
برای دیوار های بلند ...
نوشتن هر بار حسی خاص و مجزا داردگفته بودید نوشتن هایم منولوگ باشدآن نوشتن که نوشتن نیستدر نوشته هایم نه سراغ تغییر باش و نه من توان تغییر دادن روح کسی را دارمبا علم بر کوتاهی زندگی ... میگویم تا بماند که هر لحظه هر کاری را که کردی ... بی شک با فکر انجام داده ای .. پس شک نکن ... حتی اگر کنار زدن من ب...
چشم روشنی
محبوب من خانم میلنای عزیز چشم روشنی چیست اگر دیدن تصویری تازه از شما نباشد امروز به لطف اینستاگرام ، تصویری جدید و هرچند کوچک از شما دیدم چشمم روشن شد و دلم شاد چند وقتی بود که اینستاگرام نداشتم و با
اسفند
محبوب من مهربانم آخرین ساعتهای سال را می گذرانمسالی که همه میگویند سخت بود سختی و آسانی در هم تنیده است ، جان جانانمسخت بود چرا که شما نبودبد، خوب بود که در بهارش یک بار باشما حرف زدمبه همین راحتی ، ر
پاسخ
محبوب منکبوتر ، پاسخ شما را رساندموجی از شوق ...پیام کوتاه بود و کمی مبهمدودل شدم که معنای این پیام از حرفهای نگفته مان است یا غمی خدانکرده به دلتان نشسته؟خود را تسلی می دهم ... بی شک دلتان شاد است
فیلم سینمایی
محبوب من در آن یکی درگاه نوشتاریم یک فیلم معرفی می کنمدر این روزها اگر توانستی ببین با سپاس از توجهتانو تبریک مجدد عید ... کافکا
بلندیهای بادگیز
«روح از هر چه ساخته شده باشد، جنس روح او و من از يك جنس است» بلندیهای بادگیراملی برونته شرح1امیلی برونته نویسنده رئالیستی است که کتاب بلندی های بادگیر را به زبان ساده روزگار خود نوشته است، اما رگهها
باور
چه سود از شرح این دیوانگی ها ، بی قراری هاتو مه بی مهری و حرف منت باور نمی آید
با من بخوان
شیرین من بمان…مگر این روزگارِ تلخ؛فرهادِ خسته را به نگاهی امان دهد!در زلف شب گره بزن، آن زلف مست را…شاید شبم به سوی تو راهی نشان دهدحرفی بزن؛ که عشق به هر واژه گل کندما را نصیبِ دیگری از این زمانه نیس
تغییر
خانم میلنای عزیزامروز همانند همه روزهای گذشته آن عکس کوچکتان را نگاه می کردمهمان عکس روسری آبی تانهرچند بار که نگاهش می کنم دچار تکرار نمی شومهر بار حسی نو را تجربه می کنمو اینبار ...خانم میلنای عزیزاین بار در آن عکس مادری را دیدم ، سرزنده و شادو چقدر غیر منتظره بود این تجربهمرا از پیغامهای خود محرو...
روح
محبوب من ... خانم میلنای عزیزدر میانه زمستان و در اتاقی که از پنجره اش باریدن برف را می بینم برای شما می نویسم و زمستان است و زمستان است ولی روزهای زمستان بلند هستند ، چرا که شما نیستید . و این رنج
زمستان
محبوب من آنجایی که شما هستید را نمی دانم ، ولی اینجا زمستان است این روزها هوا سوز دارد ، البته نه به اندازه سوز دل عاسق ... ولی باز یک جورهایی سوز داردبیشتر خانه می مانم ... بیشتر فکر می کنم .برای ر
خدا داند
خدا داند همین حسهمین نسیمهای گاه به گاهخدا داند که روحم نفس می کشدخدا داند چشمم از شادی قفل می شودخدا داند آن عکس کوچکتان ... چقدر با او حرف زده امو خدا داند که ... من هرگز از شما دلگیر نبوده ام
آرزو
محبوب منخانم میلنای عزیزاین روزها ... این بیماریلطفا خیلی مواظب خودتان باشیداصلا دوست نداشتم که در این اسفند زیبا ، چنین پیامی به شمابدهم .لطفا لطفا ... دقت کنید و مواظب باشیداگر می توانید در آن شهر نمانید نمیدانم چه توصیه ای کنم که شما خودتان بلد نباشید.اینها را بگذارید به حساب وسواس دوست داشتن موا...
روزگار
محبوب منخانم میلنای عزیزکدام کلمات را باید بکار برم تا احساس و نگرانیم را بیان کنم ...مدام ب نقشه نگاه می کنم، حالا دیگر شهر شما را قرمز نشان می دهند و این خوب نیستاین کرونا ...خانم میلنای عزیزمراقب س