بی مهر
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:45
چه سود از شرح این آشفتگی ها بی قراری هاتو مه بی مهری و حرف منت باور نمی آید
آرامش
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:45
محبوب منxa0شاید بدانی ... شاید هم نهxa0یک مجلسی بود ، خواستم که وارد شوم برادر هاتان را دیدم ... شرم هجوم آورد ... پایم کند شدxa0یکی شان جلو آمد ، چنان با محبت در آغوشم گرفت که ترسم ریختxa0از هر دری سخنی گفتیم ...وسوسه بی پرده حرف زدن مرا می سوخت ... این شهوت درونم را تسخیر کرده بودxa0xa0مبارزه ای ک...
رویا
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:45
دستم نمی رسد به بلندای چیدنتباید بسنده کرد به رویای دیدنتxa0
متن
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:45
۱۲ نوامبراو پدر و مادر و یک برادر ارشد و رفقایی دارداین حرفها را همه روزه پیش خودم تکرار می کنم و کاری در اینجاندارم، آنچه او کم دارد بی شک من نمی توانم باشم. اما او چیزی کم ندارداو به چیزی نیاز نداردxa0و اگر مهربانیش مجذوبم می کند هیچ چیز در این مهربانی به من اجازه نمی دهد که خود را به او تحمل کنم ...
تلگراف
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:45
محبوب من ...پیشتر ها رسم بود آدمها که از شهر و دیار هم دور می شدند، برای هم تلگراف می فرستادند . منتها این تلگراف دیگر خرج داشت ، پولش کلمه ای حساب میشد . آدمها هم دیگر آرایه های ادبی را که پیشتر در ن
سکوت
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:45
محبوب منxa0گویی طالع من سکوت باشدxa0این روزها خودت که بهتر م ددانی ، همین یک پنجره را هم برای برای نوشتن واگویه های روحم بسته بودندنفس بسته بودندxa0محبوب منxa0من دست خودم نیست که برایتان می نویسمxa0شاید اصلا شم
بیچاره کافکا
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:45
محبوب من ...xa0این روزها کتابی می خوانم ... نامه های کافکا برای میلنااین کتاب از جمع آوری نامه های کافکا برای خانم میلنا که خود ناشری چک زبان بوده تشکیل شدهxa0حتما میدانید کافکا اعتقادی به چاپ آثار خودش ن
میلنای عزیزم
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:45
میلنای عزیزمxa0امروز دو وز است که متصل باران می باردxa0 و هوا بسیار دلپسند شده استxa0نامه پر از مهر شما را دریافت کردم . هرچه که گلهای بهار بودxa0 ، هرچه که نغمه های بهشتی پرندگان بودxa0xa0همه در روح منxa0 جاری شدxa0
یادم رفت ...
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 12:28
یادم رفت بگویم ، خیلی از چیزهایی که باید می گفتمxa0یادم رفت بگویم ، از درست چه خبر اوضاع چطور است ؟یادم رفت بگویم ، از خواهرت چه خبر چه می کند با روزگارxa0یادم رفت بگویم ، حال مادر چطور است ؟یادم رفت بگوی
عاشقانه با دلم رفتار کن ...
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 12:28
با هم بشنویمxa0
آسمان ...
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 12:28
محبوب منxa0نازنینِ بی دیدارامروز غروب آسمان دیوانه شده بودچند روزی است همین ساعتها همینجور دیوانه می شودحتما یک جایی یک گوشه ای از دنیا ، عاشقی غروب را که می بیند ، دلش می پکد به گریهxa0آسمان دلش صاف استاشک عاشق که ببیند تاب نمی آورد و می شود این بارانهای بی موقع و بی هواxa0
لال
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 12:28
بلبل که شود ذوق زده لال شود لالای لاله نپرسی که چرا خامشم امشب؟xa0من لال شده بودممن نپرسیدم آیا سریال شهرزاد را بالاخره دیدی؟اگر توانستی ببین ، ببین و قباد را با دقت بیشتری ببیناین عاشق بی آبروی ورشکسته بی دست و پاآه من چقدر با قباد آه کشیدم ...آه قباد ... با آن خلوتهایت با باده ... چقدر تو من بودین...
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 12:28
محبوب مننازنینِ بی دیداراز هفته پیش که منت گذاشتید و جان ما تازه نمودیدxa0دیگر خوابتان را ندیده امxa0خدا می داند دیروز ، سر آن ساعتی که هفته پیش صداتان را شنیده بودم چقدر امیدوار بودم که پیامی و پیغامی دیگر بیاید تامگر جان تازه شودحرفهای نگفته را این چند روز مدام براتان نوشته ام و کوهی حرف دیگر که ن...
زیاد از تو می نوشم ..
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 12:28
زیاد یاوه می گویم ، گره بزن زبانم رازیاد از تو می نوشم، بگیر استکانم راxa0محبوب مننازنینِ بی دیدارمیخواهم ببرم تو را به سال ۶۳ ،xa0xa0القصه من کودکی بودم که پیش از دبستان می توانستم بخوانم و بنویسم . و حالا
همین خوبه ...
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 12:28
محبوب من ...نازنین بی دیدارxa0حسم را با این ترانه با تو به اشتراک می گذارمبرای من همین خوبه بگیرم ردّ دنیاتوببینم هر کجا میرمxa0 از اونجا رد شدم با توxa0همین که حال من خوش نیستxa0 همین که قلبم آشوبهتو خوش باشی برای منxa0 همین بد بودنم خوبهxa0با هم بشنویمxa0xa0xa0xa0xa0
لطفا
-
تاریخ: 1397/6/18 ساعت: 11:52
خواهرجان رد و نشانت را از دست داده ام . لطفا اگر این نوشته را خواندی خبری برسان یقین دارم شماره مرا فراموش نکرده ای و اگر تلفن برایت مقدور نیست پس از نامم 697 را در گوگل سرچ کن ... چشم به راهم
دلتنگی
-
تاریخ: 1397/6/18 ساعت: 11:52
خواهر جان ... مدتهاست از رفتنت میگذرد. و نیز مدتهاست از زمانی که گفتم دیگر مزاحم زندگیت نمیشوم می گذرد خواهر جان ... این شبهای نبودنت شبهای هولناکی است شاید گمان می کردی و گمان می کردم زمان آرام می کند ... دریغxa0 روزی نیست که مقابل چشمم نباشی و شبی نیست که در بستر آن چند عکس یادگارت را ننگرم این رن...
دلخون
-
تاریخ: 1397/6/18 ساعت: 11:52
نشد که از دلم جدا کنم تو رو ... مهربان خواهرمامروز خوابی عجیب دیدمنه که خواب تو را ، که مدتهاست به خوابم هم نمی آییتو نبودی... ولی نبودنت همراهم بودخو
خواهر گفت ...
-
تاریخ: 1397/6/18 ساعت: 11:52
خواهر گفت : داداش جان ، رنجی بزرگتر از دوری مرا می شناشی؟برادر گفت: البته ، این که تو این دوری را برگزیده بودیاین رنجی بزرگتر بود . سپاس خدا را که بسر آمد ...خواهر خندید و گفت : آه مجنون بی نوای من ، رنجت مدام که وصالم را به خواب است که دیده ای ...#برادر گفتم خبرت از دلِ من هست که چون شد؟ گفتاxa0که ...
خواب
-
تاریخ: 1397/6/18 ساعت: 11:52
گویی تهران بودم... قرار بود ببینمت ... خودم را رساندم جایی که بسیار شلوغ بود ،پارکی بود انگار در انتهای پاساژی... از پس سالهاxa0 نکند نشناسمت و از مقابل